امشب و در این لحظات،حس می کنم از همشون متنفرم. از اون خواهر خودخواهم. از مادر زیادی فداکار و ساده لوحم. از پدری که هیچوقت هیچکدوممون رو درک نکرد. از همشون متنفرم. من تنهام. از اول هم تنها بودم ولی اینقدر احمق بودم که نمی فهمیدم. دیگه نمیذارم کسی برای زندگیم تصمیم بگیره. برای آینده ام. برای پولم. برای رویاها و آرزوهام. هرچند، دیگه رویاها و آرزوها هم دلم رو خوش نمی کنند. کاش می مردم. کاش از این زندگی،از این دنیا، خلاص می شدم. خسته ام، خدایا میشنوی؟می بینی؟ خیلی خسته ام،خیلی...