تماس نگرفتن. الان دومین شبه که زنگ نزدن. میدونم پرفکت نبود، عیب و ایراداش رو تو ذهنم مرور میکنم و به خودم دلداری میدم. به خودم میگم به جهنم که نشد. مهم نیست اونایی که فهمیدن چی فکر کنن. مهم نیست خواهرم چی فکر کنه...و از همه بدتر بابا...با این حال وقتی بهش فکر میکنم اشک جمع میشه تو چشمام. غصه ام میگیره. دوباره همه شکستهای زندگیم ردیف میشن جلو چشمام. از همه متنفر میشم. خیلی بی منطق، خیلی بی منطق....
توکلم به خدا بوده و هست ولی آدم ضعیفی ام. ازش خواسته بودم اگه خیر هست بشه و اگه نه،که هیچ. ولی تهِ دلم میخواستم بشه. تهِ دلم واسه خدا تعیین تکلیف کرده بودم. اگه واقعا متوکل بودم، الان لاتهنو و لاتحزنو هم بودم حتما. ولی متوکل واقعی نیستم. مومن واقعی نیستم. آدم حسابی واقعی نیستم. فیک ام. فیک
برچسب: شصت,
نویسنده: رویا اسدی